خرید بک لینک
14th چه کردی با خودت آوازه خون شهر بی شاعر؟ شب بود و نور کمرنگی روی صورتش افتاده بود. ولی نور ماه نبود. لامپ کوچک و کم جون توی راهرو سعی داشت به یاری چشماش بیاد که به سختی برای خوندن کلمات چاپ شده ی کتاب تلاش میکردن. جریان هوایی موهاشو که به سختی میشد گفت به بینیش میرسید رو حرکت میداد. خوشحال میشد اگر این جریان هوا نسیم خنکی می بود اما فقط تونست آه عمیقی بکشه و موهاشو کمی شدیدتر حرکت بده.

برچسب: آوازه,شاعر؟, نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 2:00

" دارم روی یه لبه راه میرم. روحم خسته ست. کمرنگ شده. کاش مرده بودم .. "

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 2:00

فکرشو می کردی زندگیت بشه یه تراژدی باور نکردنی؟

غریبه ها برای توانایی تحمل رنجت از دور دست میزنن و نزدیکانت اشک میریزن.

+ خرگوش گنده بک

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 2:00

شاید احساس تنهایی نمیکنم. اما بی پناهی چرا. خیلی احساس بی پناهی میکنم. گاهی حالت تهاجم میگیرم در نتیجه ی این بی کسی. بی کسی نه. سرشون شلوغه. نمیتونن به من فکر کنن. نیازی ام نیست. من دیگه بزرگ شدم. بقیه مواقع حالت بی تفاوت دارم. هیچ واکنشی نشون نمیدم. دروغ میگما که بی تفاوتم. ولی حس میکنن بی تفاوتم. رومو میکنم اونوری نفس عمیق میکشم و تحملم واسه بی تفاوت نشون دادن بیشتر میشه. خیلی بیشتر. نفس عمیق خ

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 2:00

دلم میخواد از همه چیز زندگی یه ماه مرخصی بگیرم و توی این یک ماه هیچی یادم نیاد.

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 2:00

من از تو قوی ترم.

دیگه چشامو نمیبندم، مچاله نمیشم، منزوی نمیشم، دیگه دستامو نمیذارم روی گوشام.

فریاد بزن. هرچی سیاهی و پوچی و ناامیدی داری به سمت من پرت کن.

بهت قول میدم حتی یک قدم به عقب برندارم.

بهت قول میدم حتی پلک نزنم.

+ خرگوش گنده بک

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 2:00

برای بی قراری روح ِ آشفته ای که جان می کَنَد ریسمان های اتصالش را پاره کند هیچ چاره ای جز تسلیم ندارم..

و از دنیایی که با چنگ و دندان مرا سفت و سخت چسبیده و رها نمی کند هم راه فراری پیدا نمی کنم.

بیچاره من.. اسیر خودخواهی و خواست دیگران در مرز نابودی ام. کاش روح قوی تری داشتم.

+ خرگوش گنده بک

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 2:00

آقای دکتر شما خودتونم خوش حال نیستید. چشماتون برق عشق و خوش بختی رو نداره. چطور میخواید حال منو خوب کنید؟

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 2:00

Life is a bitch 23th فکر و خیال امانش رو بریده بود. دیگه نمیدونست باید چیکار کنه بلکه یکم ذهنش آروم بگیره. از پنجره نگاهی به خیابون انداخت. پیراهنی پوشید و از خونه بیرون رفت. قبل از بیرون رفتن چند لحظه ای به دوچرخه ش نگاه کرد و بین رکاب زدن یا دویدن، رد شدن از دوچرخه شو انتخاب کرد. دوست داشت با هربار برخورد پاهاش به زمین قسمتی از حال بدش رو دفع کنه. همه ی خیابونا خلوت بود. هر از گاهی صدای رد شد

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 2:00

صفحه بندی